مسافر غریب

اینجا زمین است مردمانش رسم عجیبی دارند اینجا وقتی گم می شوی به جای اینکه دنبالت بگردند فراموشت می کنند .

مسافر غریب

اینجا زمین است مردمانش رسم عجیبی دارند اینجا وقتی گم می شوی به جای اینکه دنبالت بگردند فراموشت می کنند .

من نشانی از تو ندارم،اما نشانی‌ام را
برای تو می‌نویسم در عصرهای انتظار،
به حوالی بی کسی قدم بگذار!
خیابان غربت را پیدا کن،
وارد کوچه پس کوچه‌های تنهایی شو!
کلبه‌ی غریبی‌ام راپیدا کن،
کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی‌‌ام،
در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!
حریر غمش ‌را کنار بزن! مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق انتظار است،
پشت دیوار دردهایم نشسته‌ام...
"به اندازه تمام انتظارها بی‌قرارت هستم.
اینجا زمین است مردمانش رسم عجیبی دارند اینجا وقتی گم می شوی به جای اینکه دنبالت بگردند فراموشت می کنند .

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

چه صادقانه پذیرفتم... چه فریبنده آغوشت برایم باز شد... چه ابلهانه با تو خوش بودم.. چه کودکانه همه چیزم شدی... چه زود نیازمندت شدم... چه حقیرانه ترکم کردی... چه ناجوانمردانه واژه غریب خداحافظی به میان آمد...چه بی رحمانه من سوختم ... ولی هنوزم دوستت دارم

  • ۴ نظر
  • ۱۸ فروردين ۸۷ ، ۰۴:۵۷
  • مسافر غریب

از تو باید می گذشتم ، ولی افسوس نتونستم

 

تو عروسک بودی و من آخر قصه  دونستم

 

تو وجود خالی  تو جز دروغ  هیچی  ندیدم

 

کاش می شد به این حقیقت پیش از اینها می رسیدم

 

سوختم و سوختم و ساختم ، هرچی داشتم به پات باختم

 

کاش  تو  رو  از  روز اول  مثل  امروز  می شناختم

 

آخه عشق؛  یعنی شکستن  ، عاشقانه سر سپردن

 

دل سپردن به سرابت ، در سکوت خویش مردن

 

یه روزی یه روزگاری ، حرف بین ما نگاه بود

 

عشق و نقاشی می کردیم ، نقش ما خورشید و ماه بود

 

بعد از اون  واژه  نوشتیم ، جمله مون ستاره چین بود

 

مثل دریا آبی بودیم ، معنی زندگی این بود

 

 سوختم و سوختم و ساختم ، هرچی داشتم به پات باختم

 

کاش  تو  رو  از  روز اول  مثل  امروز  می شناختم

 

آخه عشق؛  یعنی شکستن  ، عاشقانه سر سپردن

 

دل سپردن به سرابی ، در سکوت خویش مردن

  • ۱ نظر
  • ۰۷ فروردين ۸۷ ، ۱۰:۰۷
  • مسافر غریب

دعا کنیم نزدیک تحویل سال

هیچ آرزویی نشه هیچ وقت محال

 

وقتی می خوای بشینی پای هفت سین

بخواه که هیچ دلی نباشه غمگین

  • ۳ نظر
  • ۲۹ اسفند ۸۶ ، ۰۶:۳۷
  • مسافر غریب

تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی

و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت

تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی

تو فرصتی نداشتی

برای برداشتن سیب سرخی از دستانم

فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم

جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند

که لحظه ای توان ایستادن نداری

تو فرزند سفر بودی

و من نواده سکوت خویشتن

دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست

برو مسافر

جاده قدم های تو را دلتنگ است ...

  • ۲ نظر
  • ۲۸ اسفند ۸۶ ، ۱۲:۲۶
  • مسافر غریب

مگه کم ناز چشماتو کشیدم دسته گلم ؟ که دیگه یه ذره خندتم مال ما نمیشه!!! خوش باشی رویای نازم دیگه نیستم واست شعری بسازم فدای اون چشای بی وفات شم دیگه رفتم که راس راسی فدات شم

  • مسافر غریب
از بی تو بودنم برایت می نویسم
تا بدانی بی تو به من چه می گذرد
تا بدانی که محتاج با تو بودنم
نگذار بی تو بمانم
این است حال من بی تو
حال من در روزهای انتظار
روزهایی که می گذرد
اما بی تو . . .
  • ۶ نظر
  • ۰۱ اسفند ۸۶ ، ۰۶:۲۵
  • مسافر غریب

کوله بارم رو بستم که برم از این غربت همیشه سرد ... دنیا رو گشته اما میدونم کسی تو یه جاده منتظرم نمونده

  • مسافر غریب
  • مسافر غریب

مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟

  • مسافر غریب
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

                                    وسعت تنهائیم را حس نکرد

 در میان خنده های تلخ من

                                       گریه پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

                             درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود

                                     لحظه پایانیم را حس نکرد

  • مسافر غریب